محمد بن حسين البيهقي
659
تاريخ بيهقى ( فارسي )
و اينك 1 عاقبت خائنان و عاصيان چنين باشد و از آدم عليه السّلام تا يومنا هذا 2 برين جمله بود كه هيچ بنده بر خداوند خويش بيرون نيامد كه نه سر بباد داد 3 ؛ و چون در كتب مثبت 4 است ، دراز ندهم 5 . و امير درين باب نامهها فرمود باعيان و بزرگان و به اطراف ممالك و فرمانبرداران ، و مبشّران فرستاد كه سخت بزرگ فتحى 6 بود . و امير بهرات رسيد روز پنجشنبه نيمهء ذوالحجّه ، و روز چهارشنبه بيست و يكم اين ماه از هرات برفت به راه پوشنگ تا سوى سرخس رود ؛ و لشكر آنجا عرض كرد 7 . و مظفّر طاهر را آورده بودند با بند 8 كه عامل 9 و زعيم 10 پوشنگ بود و صاحب ديوان خراسان سورى در باب وى تلبيسها 11 ساخته و ياران گرفته چون بوسهل زوزنى و ديگران تا مگر وى را برانداخته آيد - كه 12 رضاى عالى بوسهل را دريافته بود و بدرگاه بازآمده و به نديمى نشسته - از قضاى آمده 13 كه آن را دفع نتوان كرد ، چنان افتاد كه در آن ساعت كه حديث وى برداشتند ، امير ، قدّس اللّه روحه 14 ، سخت تافته 15 بود و مشغولدل 16 ، كه نامهها رسيده بود بحديث تركمانان و فسادهاى ايشان ؛ امير به ضجرت 17 گفت : « اين قوّاد 18 مظفّر را بر پا بايد آويخت 19 » ، و حاجب سرائى ابلهگونهيى 20 كه او را خمار تگين ترشك گفتندى - محمودى 21 و بتن خويش مرد بود و شهم 22 - بيرون آمد و اين حديث بگفت و كسان سورى و آن قوم كه خصمان مظفّر بودند ، اين سخن به غنيمت شمردند و هزار دينار زود بدين حاجب دادند ، وى مراجعت ناكرده 23 با امير مظفّر طاهر را بفرمود تا بدرگاه در درختان كه آنجا بود بر درختى كشيدند و برآويختند و جان بداد . و خواجه بونصر مشكان بديوان بود ، ازين حديث سخت تافته شد و امير حرس 24 و محتاج را بخواند و بسيار ملامت كرد به زبان و بماليد و گفت : اين خرد كارى نيست كه رفت ، سلطان بخشم فرمانها دهد ، اندر آن توقّف بايد كرد ، كه مرد نه دزدى بود . گفتند حاجبى برآمد و اين فرمان داد ، و ما خطا كرديم كه اين را بازنپرسيديم ، و اكنون قضا كار خود كرد ؛ خواجه چه فرمايد ؟ گفت : من چه فرمايم ؟ اين خبر ناچار بامير رسد ، نتوانم دانست كه چه فرمايد ، ايشان بدست و پاى مرده 25 برفتند . و امير را خشم بنشست و بنان خوردن رأى كرد و بونصر را بخواند . در ميان